اندر احوالات لینخو ..

اندر احوالات مجاهد صدیق,عارف واصل,شیخنا لینخو مسمی به چون
سرور تخت شمشیرزنان , محبوب القلوب نسوان , بازیگرش لی یاپنگ , نقشش لینخوی
خنگ , آواره ی جیانگ هو , معشوقش مثل هلو , شیخنا لین خو
در سنه ی نامعلوم و در روزی مورد اختلاف و به طوری مشکوک دیده به جهان گشودی , چون
نمی دانستندی که او را چون نامگذارند , پس او را چون نام نهادند .
از کودکی بسیار با هوش و زیرک می نمودی , عجیب الخلقگی او بر همگان آشکار بودی , در
مسابقات برنده و در رزم ها پیروز , شب و روز در مراقبه بودی , ذکر شمشیر داشتی و با
ریاضت هم آغوش شدی ,
آورده اند که زمانی در ایام کودکی در جمع بچگان مشغول بازی بودی , که استاد خانواده دار ,
زن و بچه دار , زنبیل رو بردار و بیار , دل زهمه کس برده , هم زنده و هم مرده , بلند قد و
کوتاه سخن , شمشیر زن جنتلمن , بازیگرش وی زی , وزنش همان دیزی , همون خوش
لباس جامعه, پیر طریقت یوئه , با جمعی از مریدان بر وی گذشتی , چون نگاه آن شیخ جنتلمن
بر کودک فتاد و استعداد اوی بدیدی , حالی بر شیخ گذشت و وی منقلب بشد , آن شیخ صاحب
کرامت پیش رفت و از کودک پرسیدی : کجایند تو را والدین . پسرک سر را به زیر بردی و
گفتی : مرا نبود والدین از تولد
شیخ برده سبقت اندر کلاس , برآشفته شد و دستارش رها , حالی ندانست و گریبان درید . پس
شیخ شوری بگرفت و سماعی مستانه بکرد , مریدان چو حال او بدیدی فغانی بدادی و مست از
سماع گشتی . شیخ بی دستار ما تا صبح چند کرت سماع بکرد و در آخر کودک را به پسر
خواندگی پذیرفت .
او را لین خو نام نهاد . چون مریدان او را به سبب نامگذاری پرسیدی , جوابی ندادی و گفتی :
شما را به اینکار نمی باید , این از رموز باشد و شما در این مقام نبودی , مریدان در اینکار
پای فشردی و اصرار بداشتی , پس شیخ بگفتی : این ادغامی از ابتدای دو اسم باشدی که از
اسامی مقامات و طبقات آسمان بودی و در شمشیر زنی دارای مفهوم بودی , اول اسم این
باشد , لینی کریمی , نوعی از انواع شمشیر زنی , که در اصل نیکی کریمی باشد و از آن استاد
فن است , خویش در آن ابداعی کردمی و آن را به لینی کریمی , تغییر بدادی و دوم اسم ,
خوان سباستین ورون , از اسماء خدایان باشدی , چون مریدان این بشنیدی , سرخوشی ای
اینان را فراگرفت و یکدست آواز سر بدادی که
تو که نمره ی بیستی
تو مثل هیچ کسی نیستی
تو خودت نمره ی بیستی
تو مثل دایتی و چیپسی
تو خودت نمره بیستی
انرژی هسته ای هستی
سالها بر شیخ جوان ما بگذشتی و او شب و روز بر مهارت خود افزودی , چنان بشد که چنان
او کس نشد , در 1000 فرسخی از طرفین نبود او را هماورد . گفته اند که روزی در مراقبه
نشسته بودی و غرق در انوار بودی که شیخ راه بلد ما آن پیر پیرهن چرکین , سبقت گرفته در
ریش و مو , گوشه نشین غار و کوه , مولانا و مقتدانا فن چین یان , بر او نظر انداخت و شیخ
جوان را با فراست بدید , او را شاگرد خویش بکرد و " شمشیرزنی نه خونه ای " را به او بداد .
بارها پیش آمدی که کارهای غریب کردی و موجبات تحسین همگان شدی , کار تا به آنجا پیش
رفتی که شیخ پیر , عارف واصل , یوئه بوچون در مدح و منقبتش چنین گفتی : " لولا لینخو
لهلک الیوئه "
چندی بعد , شیخ جوان ما را عشق تحصیل بگرفت و طالبه ی تحصیل در دانشگاه بشد , شیخ
پیر, یوئه , اندک مخالفتی در این دلیل بکرد که دانشگاه را دانش نباشد و شیاطین را محمل
است , اما مخالفت او کارگر نیافتاد و شیخ جوان ما راهی دانشگاه بشد .
به دانشگاه وارد نشده عاشق و ترم را نگذرانده مشروط بشد , کارت نگرفته اخراج و از در
وارد نشده برون شد , از برای معشوق شنگو نامی شب و روز همان جا بشد و منتظر یار بماند .
او را که نسبتی با ویس نداشت و نسبتش با رامین نیز چندان قابل توجه نبود , سخت بدنبال تبر
بگشت , بادی ای نبود که در آن نشد و زمینی نبود که در پی تبر نگشت , سپس بدست آوردی
و به کوه خواشان بشد که به ناگاه صدایی آمد که ای شیخ تو را چه می شود که دامن به خبط و
خطا آلوده ای , ندانستی که اینکار فرهاد بکرد , این بشنید و سخت محزون بگشت و سربه
بیابان نهاد به گریه و فغان
آنطور که در تذکره ها و مقامات آورده اند و به کرات بر آن اشاره داشتندی این بودی که این
صدا , صدای وجدان سرگردان شیرفرهاد بودی که پس از اینکه مهران المدیری آهی از سرقطع
ناگهانی سریالش بکشیدی , کلیه متعلقات سریال در نفیرش نالیدندی و آواره گشتی که در این
آوارگی , وجدان شیرفرهاد به خواشان رسیدی
شیخ جوان از برای شنگو به پیش پدر بشد و شیخ پیر نیز از برای او نیز بشد . در آن مقام
رزمی بسی سخت و دشخوار بگرفت , چنان که کس ندید و نشنید . مریدان پشته به پشته
بمردی و عرق ها دریا به دریا بریختی , در آخر چنین بشد که شیخ جوان در آن بازی منچ
پیروز بشد , سخنش را دست به دست به دور دست ها بردی و از مقاماتش داستان ها ساختی
و جامعه ی منچ بازان را سردسته گشتی و بسی شاگرد پرورش دادی . بعد از آنکه ابداعات
بدیع در منچ بازی بکردی و خلق را از این نعمت بدادی , یاد عهد شباب و عشق گذشته در
وی برآشفت و وی را روانه ی سفر کرد .
آنچنان که مورخان و تذکره نویسان بدان اشارت کردی این باشد که از آن پس فقط یکبار وی را
دیدی که دل به شاهد آوازه خوانی به نام چاوشی داده بودی و این بیت را ذکری کردی و با خود
می گفتی :
تنها ترین من , تنها نزار من و , تنها سفر نکن , سفر نکن
این دل شکسته ی از یاد رفته رو , دیوونه تر نکن , دیوونه تر نکن
پس کس , خبری از وی نداشت و در مقامی دیده نشد , یادی از وی نشد , جز نامی به نکویی
با تشکر از استاد خواشان Huashan
