X
تبلیغات
افسانه شجاعان - اندر احوالات لینخو ..

افسانه شجاعان

اندر احوالات لینخو ..

 

لینخو

اندر احوالات مجاهد صدیق,عارف واصل,شیخنا لینخو مسمی به چون

سرور تخت شمشیرزنان , محبوب القلوب نسوان , بازیگرش لی یاپنگ , نقشش لینخوی

 خنگ , آواره ی جیانگ هو , معشوقش مثل هلو , شیخنا لین خو

در سنه ی نامعلوم و در روزی مورد اختلاف و به طوری مشکوک دیده به جهان گشودی , چون

 نمی دانستندی که او را چون نامگذارند , پس او را چون نام نهادند .

از کودکی بسیار با هوش و زیرک می نمودی , عجیب الخلقگی او بر همگان آشکار بودی , د
ر

 مسابقات برنده و در رزم ها پیروز , شب و روز در مراقبه بودی , ذکر شمشیر داشتی و با

ریاضت هم آغوش شدی ,

آورده اند که زمانی در ایام کودکی در جمع بچگان مشغول بازی بودی , که استاد خانواده دار ,

زن و بچه دار , زنبیل رو بردار و بیار , دل زهمه کس برده , هم زنده و هم مرده , بلند قد و

 کوتاه سخن , شمشیر زن جنتلمن , بازیگرش وی زی , وزنش همان دیزی , همون خوش

لباس جامعه, پیر طریقت یوئه , با جمعی از مریدان بر وی گذشتی , چون نگاه آن شیخ جنتلمن

 بر کودک فتاد و استعداد اوی بدیدی , حالی بر شیخ گذشت و وی منقلب بشد , آن شیخ صاحب

کرامت پیش رفت و از کودک پرسیدی : کجایند تو را والدین . پسرک سر را به زیر بردی و

گفتی : مرا نبود والدین از تولد

شیخ برده سبقت اندر کلاس , برآشفته شد و دستارش رها , حالی ندانست و گریبان درید . پس

 شیخ شوری بگرفت و سماعی مستانه بکرد , مریدان چو حال او بدیدی فغانی بدادی و مست از

 سماع گشتی . شیخ بی دستار ما تا صبح چند کرت سماع بکرد و در آخر کودک را به پسر

خواندگی پذیرفت .

او را لین خو نام نهاد . چون مریدان او را به سبب نامگذاری پرسیدی , جوابی ندادی و گفتی :

 شما را به اینکار نمی باید , این از رموز باشد و شما در این مقام نبودی , مریدان در اینکار

 پای فشردی و اصرار بداشتی , پس شیخ بگفتی : این ادغامی از ابتدای دو اسم باشدی که از

 اسامی مقامات و طبقات آسمان بودی و در شمشیر زنی دارای مفهوم بودی , اول اسم این

باشد , لینی کریمی , نوعی از انواع شمشیر زنی , که در اصل نیکی کریمی باشد و از آن استاد

 فن است , خویش در آن ابداعی کردمی و آن را به لینی کریمی , تغییر بدادی و دوم اسم ,

خوان سباستین ورون , از اسماء خدایان باشدی , چون مریدان این بشنیدی , سرخوشی ای

 اینان را فراگرفت و یکدست آواز سر بدادی که 

تو که نمره ی بیستی
تو مثل هیچ کسی نیستی

تو خودت نمره ی بیستی
تو مثل دایتی و چیپسی

تو خودت نمره بیستی
انرژی هسته ای هستی


سالها بر شیخ جوان ما بگذشتی و او شب و روز بر مهارت خود افزودی , چنان بشد که چنان

 او کس نشد , در 1000 فرسخی از طرفین نبود او را هماورد . گفته اند که روزی در مراقبه

 نشسته بودی و غرق در انوار بودی که شیخ راه بلد ما آن پیر پیرهن چرکین , سبقت گرفته در

 ریش و مو , گوشه نشین غار و کوه , مولانا و مقتدانا فن چین یان , بر او نظر انداخت و شیخ

 جوان را با فراست بدید , او را شاگرد خویش بکرد و " شمشیرزنی نه خونه ای " را به او بداد .

بارها پیش آمدی که کارهای غریب کردی و موجبات تحسین همگان شدی , کار تا به آنجا پیش

 رفتی که شیخ پیر , عارف واصل , یوئه بوچون در مدح و منقبتش چنین گفتی : " لولا لینخو

 لهلک الیوئه "

چندی بعد , شیخ جوان ما را عشق تحصیل بگرفت و طالبه ی تحصیل در دانشگاه بشد , شیخ

 پیر, یوئه , اندک مخالفتی در این دلیل بکرد که دانشگاه را دانش نباشد و شیاطین را محمل

 است , اما مخالفت او کارگر نیافتاد و شیخ جوان ما راهی دانشگاه بشد .


به دانشگاه وارد نشده عاشق و ترم را نگذرانده مشروط بشد , کارت نگرفته اخراج و از در

 وارد نشده برون شد , از برای معشوق شنگو نامی شب و روز همان جا بشد و منتظر یار بماند .

او را که نسبتی با ویس نداشت و نسبتش با رامین نیز چندان قابل توجه نبود , سخت بدنبال تبر

 بگشت , بادی ای نبود که در آن نشد و زمینی نبود که در پی تبر نگشت , سپس بدست آوردی

 و به کوه خواشان بشد که به ناگاه صدایی آمد که ای شیخ تو را چه می شود که دامن به خبط و

 خطا آلوده ای , ندانستی که اینکار فرهاد بکرد , این بشنید و سخت محزون بگشت و سربه

بیابان نهاد به گریه و فغان

آنطور که در تذکره ها و مقامات آورده اند و به کرات بر آن اشاره داشتندی این بودی که این

 صدا , صدای وجدان سرگردان شیرفرهاد بودی که پس از اینکه مهران المدیری آهی از سرقطع

 ناگهانی سریالش بکشیدی , کلیه متعلقات سریال در نفیرش نالیدندی و آواره گشتی که در این

 آوارگی , وجدان شیرفرهاد به خواشان رسیدی

شیخ جوان از برای شنگو به پیش پدر بشد و شیخ پیر نیز از برای او نیز بشد . در آن مقام

 رزمی بسی سخت و دشخوار بگرفت , چنان که کس ندید و نشنید . مریدان پشته به پشته

 بمردی و عرق ها دریا به دریا بریختی , در آخر چنین بشد که شیخ جوان در آن بازی منچ

 پیروز بشد , سخنش را دست به دست به دور دست ها بردی و از مقاماتش داستان ها ساختی

 و جامعه ی منچ بازان را سردسته گشتی و بسی شاگرد پرورش دادی . بعد از آنکه ابداعات

 بدیع در منچ بازی بکردی و خلق را از این نعمت بدادی , یاد عهد شباب و عشق گذشته در

 وی برآشفت و وی را روانه ی سفر کرد .

آنچنان که مورخان و تذکره نویسان بدان اشارت کردی این باشد که از آن پس فقط یکبار وی را

 دیدی که دل به شاهد آوازه خوانی به نام چاوشی داده بودی و این بیت را ذکری کردی و با خود

 می گفتی :

تنها ترین من , تنها نزار من و , تنها سفر نکن , سفر نکن

 
این دل شکسته ی از یاد رفته رو , دیوونه تر نکن , دیوونه تر نکن

پس کس , خبری از وی نداشت و در مقامی دیده نشد , یادی از وی نشد , جز نامی به نکویی

با تشکر از استاد خواشان   Huashan

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/09ساعت 17  توسط Amir.h.v.r  |